تبليغاتX
یادداشت های یک قلم به دست مزدور

یادداشت های یک قلم به دست مزدور

تا بعد...!

یادداشت های یک قلم به دست مزدور، در شرایط خاصی به وجود اومد. هدف خاصی داشت و راه خودشو پیدا کرد. راهی که این وبلاگ رو پیوند می داد به دسته وبلاگ های عامه پسند!

هدف اولیه قلم به دست هیچ وقت برآورده نشد و مطمئنم برآورده نخواهد شد. چون دیگه هدف من نیست. اما از نظر من بیش از مقصد، "راه" مهمه. من وسط این راه موندم و تصمیم به ادامه ندادن گرفتم... اما مهم تر از همه اینکه از مسیری که رفتم خیلی چیزها به دست آوردم که برام ارزشمنده. خیلی چیزها...

حالا حس می کنم دیگه این فضا... این نوشته های شخصی... این وبلاگی که هرگز نتونست مثه زندگی سگی، عزیز من بشه، دیگه عمرش سر اومده.

 

قضیه از خیلی وقت پیش شروع شد... ماه ها پیش که انگار خدا پشت گردن منو گرفت و گفت حالا که مصرانه می خوای از راه اصلیت سرپیچی کنی، من می ذارمت تو مسیرت... و تو این چند ماه... خصوصا 2 ماه اخیر، حس می کنم خیلی عوض شدم. اونقدر که یادم نمیاد پیش از این چه مدلی بودم.

نوشته های متفاوتم که با همه وجود سعی می کردم تغییر حالم رو پشت لغات تصنعی و شکلک های مختلف و عکس ها و... پنهان کنم (و اغلب این تغییر حال به افسردگی من تعبیر می شد) بهترین دلایل ادعاهامند...

 

از اینجا می رم. نمی گم کجا. اما می دونم کجا باید برم... می دونم چی قراره بنویسم... می دونم دنبال چی ام. و همین خوبه... همین خوبه...

ببخشید که این اواخر خیلی موعظه گر شده بودم. می فهمیدم که نوشته هام بالای منبری بودند. بذارید به حساب روحیات جدیدم.

از چهار پنج تا خواننده ثابت عزیز اینجا ممنونم...

مریم نازم که اگه نبود، کامنت دونیم چیزی کم داشت.

راهی عزیز که همیشه صادقانه همراهیم کرده...

حمیدرضای خوب، که هر وقت ازش کمک خواستم، بود و دست نداد تا براش جبران کنم.

شاهد نازنینم که بی اغراق، بودنش برام آرامش بخش بود.

و خانه به دوش و امیر و محمد و جمال و مرجان و مریم و بقیه دوستای خوبم...

 

مطمئن باشید حالم خوبه... خیلی خیلی خوبم... از همیشه بهتر... چون به نقطه اتکایی رسیده م که از مدت ها پیش باید.

برام دعا کنید.

 

خدا مواظبتون...                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

چه بگویم که مرا نبود ذوق سخن...

هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم، همه آن است که یقین ندانم که نوشتن بهتر است از نانوشتن.

ای دوست! هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی "خود" که چون واخود آیم، بر آن پشیمان باشم و رنجور.

ای دوست! می ترسم – و جای ترس است- از مکر سرنوشت.

حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم اینکه می نویسم راه سعادت است که می روم یا راه شقاوت؟

و حق که نمی دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟

کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاص یافتمی! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت.

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم.

چون احوال عاشقان نویسم، نشاید.

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید.

و هر چه نویسم هم نشاید.

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید.

و اگر گویم نشاید.

و اگر خاموش گردم هم نشاید.

و اگر این واگویم نشاید.

و اگر وانگویم هم نشاید.

و اگر خاموش شوم هم نشاید!

 

رساله عشق/ عین القضات همدانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

سهم نسل من و تو باد هوا شد

من آوازهایی را می پسندم، که پدرم می پسندد.

کتاب هایی را می خوانم که زمان پدرم منتشر شده اند.

گاهی که احساساتی می شوم، دلم می خواهد نیمی از عمرم را بدهم و به روزگاری برگردم که تهران، درشکه داشت.

دلم می خواهد یک بار، فقط یک بار کافه نادری وجود داشته باشد و من یک ثانیه در آن قلیان چاق کنم.

دلم می خواهد کیف روزگاری را تجربه کنم که در کشاکش انقلاب، "گیتی" را به عنوان مجاهد گرفتند. "اکرم" زندانی شد. و پدر و مادر من هیچ کدام به روی خودشان نیاوردند که دختر عموهای هر کدامشان فعال سیاسی هستند.

دلم می خواهد برگردم به آن زمان ها که بابا، صبح با صدای آواز مرضیه که از رادیوی قهوه خانه نبش کوچه شان می آمد و می گفتند شنیدنش حرام است، از خواب بلند می شد.

و عمه از نعره های فریدون، پسر ناخلف همسایه که شب ها سیاه مست به خانه برمی گشت، می ترسید.

و پدر بزرگ می دانست چه طور دل مادربزرگم را ببرد که از خانه فرار کند و اجبارا اسلام بیاورد تا با او ازدواج کند!

نسل من، نسل بی خاطره است. هیجان ندارد. نوستالژی ندارد. بلد نیست خاطره بسازد. بلد نیست زندگی کند. لذت ببرد. شور جوانی اش را بروز دهد.

نسل من از سیاست، نه شور و اعتراض، که هیس هیس بزرگتر ها را از ترس به باد رفتن سر فهمیده است.

نسل من از ترانه و شعر، "تو خودت نمره بیستی" را بلد است.

نسل من از مردانگی پسران سر کوچه، متلک را شناخته است.

نسل من از کتاب، "راز جوان ماندن" و رمان های فهیمه رحیمی و درمان ناتوانی جنسی را می خواند.

نسل من از لا به لای روزنامه ها، نام غذای مورد علاقه نیکبخت را جستجو می کند. و خبرنگاری را می خواهد که شماره تلفن گلزار را برای شرکت در یک مهمانی خودمانی برایش پیدا کند!

نسل من، هیچ چیز برای اتکا ندارد، هیچ چیز!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

...و چه اندازه تنم هشیار است!

1- یه پیچک، یه پیچک نازک ظریف... تو تن منه! داره آروم آروم میاد بالا. می پیچه تو قلبم. پیچک من جا می خواد واسه زندگی... واسه بزرگ شدن... پیچکم داره تو دلم جا باز می کنه... من دارم بزرگ می شم... دلم داره بزرگ می شه... دارم جون می گیرم. سبز می شم. یه جور اطمینان خاص داره تو تنم ریشه می دوونه... من یه پیچک دارم تو دلم. یه پیچک که داره می ره بالا و من رو هم با خودش می بره اون بالاها. من یه پیچک دارم. پیچکی که هیچکی نداره!

 

2- آقا این مسخره ست! بد رقم هم مسخره ست. اصلا وحشتناکه! یه چیزی تو مایه های فاجعه! اینکه من دلم بخواد یه بچه داشته باشم! هیچی نمی تونه از این مسخره تر باشه. اما حقیقت داره! آقا من نیاز دارم یه بچه داشته باشم که 24 ساعته باهاش بازی کنم، از سر و کولش برم بالا، سفت بغلش کنم، ببوسمش، باهم حرف بزنیم و خلاصه اینجور چیزا دیگه! چی کار کنم؟!

 

I need you my darling!

 

پ.ن: خدایا! اگه زحمتی نیست، یه مریم مقدس دیگه لطفا!

 

3- نزدیک ماه رمضان که می شه، همه نشریه ها هول برشون می داره که ویژه نامه برن. ایران بهم سوژه داده بود که در مورد برنامه های شهرداری در ماه رمضان گزارش کار کنم، تماس گرفتم با زیبا سازی، پرسیدم برنامه چی دارین؟ گفتن هیچی! زنگ زدم سازمان ترافیک، گفتم برای شلوغی افطار و سحر چه برنامه ای دارین؟ گفتن هیچی! زنگ زدم سازمان فرهنگی- هنری، گفتم برنامه افطاری رایگان رو امسال هم اجرا می کنین؟ گفتن فعلا که هیچ قصدی نداریم!

 

نتیجه اخلاقی: همشهریان عزیز، در ماه مبارک رمضان برید بمیرید!

 

مسابقه: هرکی با این کلمات جمله قشنگ ساخت!: ریاست جمهوری، شهرداری، مخارج، عوام فریبی، خر!

 

4- از همه اینا گذشته، قضیه این پیچک خیلی جدیه. من اساسا یه احساس خوبی دارم این روزا که مصداق واقعی ش، همینه که گفتم. خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

اینجا ایران است... ایران! (5)

عکس از: خبرگزاری فارس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

یه جای امن

 

دلت سنگین شده، کوله بارت سبک. هی می روی و می بینی هیچ نرفته ای. قدم هات روی گوشواره های آسمان نوازشند... و تو می دانی! می دانی که باید برسی آرزو! حالا هر قدر بهانه بیاوری... هر قدر خودت را لوس... خودت را خسته... خودت را نازپرورده نشان دهی! باید بروی! کسی آنجاست! کسی منتظرت!

دلت سنگین شده، کوله بارت سبک. چشمانت حلقه حلقه! باران می شوی توی دست خدا! با اشکهات تبخیر شو دخترک! برو بالا... با "لا"... بالا... کسی آنجاست! کسی منتظرت!

 

 

کفش هایم...

 

 

دلت سنگین شده، کوله بارت سبک. کفش هایت جفت شده اند رو به آسمان! یعنی که وقت رفتن است. به همین چهار تا مشغله ی نیم زمینی، نیم آسمانی دل خوش کرده ای که چه؟! وقتی قرار است بعد از اینجا هی بروی و بروی و بروی... به این ماندن و زمینگیر شدن پابند شده ای دختر؟!

آرزو! آرزو! آرزو! دلت پر است؛ می دانم... دلت سنگین شده و این، زمین تا آسمان با سنگین دلی فرق می کند! دلت سنگین شده و جای خالی کردنش فقط آن بالاهاست. منتظر مانده ای که چه؟ مبادا سنگین دل و سنگین روح و سنگین بار شوی دختر؟!

پا بگذار به همین کفش ها! خودشان می دانند کجا پیاده ات کنند. آن وقت می توانی دلت را بگذاری همانجا که جایش امن است و کوله به پشت، هی پی آنچه بگردی که ارزش جمع کردن داشته باشد.

آرزو! آرزو! آرزو! دلت سنگین شده دخترک، کوله بارت سبک! کسی آنجاست... آن بالا... کافیست دستت را دراز کنی... آن وقت کسی هست... کسی با او... همان که باید باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور 

سرمشق امروز: هزار بار بنویس از عادت... این تا ته دنیاست, بزرگترین درس بشریت!

خودم را بند یک عادت کرده ام...

عادت می کنیم... عادت می کنیم... عادت می کنیم...

به خوب ها... بدها... دردها و لذت ها... عادت می کنیم و عادت کردن به همه چیز می شود عادت جاری زندگی ما...

خودم را بند یک عادت کرده ام...

اینکه فکر کنم به... اینکه حس کنم شاید... حتی اگر همه چیزطور دیگری باشد. حتی اگر آنقدر نامطمئن که هی ته حرفم را قورت دهم... حتی اگر آنقدرها هم ایمان نداشته باشم که این میان چیزی...

 

***

عادت کرده ام... عادت کرده ام و همه ترسم از آن است که این عادت مثل یک خیابان دو طرفه، با رانندگانی تازه کار، هی تصادف به خود ببیند... هی مرگ... هی ضجه... هی درد...

روزی، جایی نوشتم: "عادت بد دردی است و ما به دردهای بدمان عادت کرده ایم..."

چند روزی است که روز و شبم خوب می گذرد؛ عالی عالی... می دانی؟! باز عقبگرد کرده ام به عادت هام... آنقدر قلبم را می کاوم تا ته مانده ای از احساسات عادت وار پیشین پیدا کنم و بزرگش کنم... بزرگش کنم... بزرگش کنم... حتی اگر بدانم حقیقت باید طور دیگری باشد... بر می گردم به ته مانده ها و با احساسات عادتی ام جلوی سر به هوایی هایم را می گیرم... خودم را بند یک عادت کرده ام و می دانم که دارم مثل پدران خویش زندگی را تکرار می کنم.

دوست داشتن مان هم عادتی شده، و من... و ما... بهتر از همه این را می دانیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

یکی منو کوک کنه!

 

 

1- دیروز تو میدون بهارستان، دیدم میدون رو کردن میدون جنگ! تانک و مسلسل و سنگر و این جور چیزا... اون وسط هم یه کعبه ساخته بودن و مجسمه مدرس رو کرده بودن تو کعبهه!

 

2- بخش حوادث شبکه خبر پسری رو نشون می داد که برای دزدی رفته بود یه خونه ای تو سعادت آباد. و وقتی ساکنین خونه دیده بودنش، پریده بود تو کانال تنگ کولر و تا طبقه دوم سر خورده بود که بعدا با هزار زحمت و عذاب مامورای آتش نشانی درش آورده بودن.

گزارشگر ازش پرسید: رفته بودی دزدی؟

-  ... نه! دزدی نرفته بودم. البته الان دزدی کرده م. اما خب نمی خواستم... پول نداشتم...

تا به حال هیچ دزدی رو انقدر درک نکرده بودم...

 

پ. ن: دیدین یه وقتایی آدم تو تنگنا کاری رو می کنه که خودش باور نداره؟ انگار دلش می خواد اونقدر با لغات بازی کنه تا اسم اون کار رو تغییر بده به کاری که بار گناه کمتری داره. من بچه که بودم اگه به مامان دروغ می گفتم و مامان ازم می پرسید: دروغ گفتی؟ می گفتم : نه! شوخی کردم! یا نه! الکی گفتم... و خوب یادمه که اون موقع هم می دونستم یه کلمه چقدر احساس گناه منو کم می کنه. "دروغ گفتم" برای من معنی دختر بدی بودن رو می داد و اون دوتا لغت دیگه این معنا رو نداشتن. خوب می تونم بفهمم این پسر چه تلاشی داشته برای اثبات این مسئله به خودش که من ناچارا پول این آدما رو برداشتم و این دزدی نیست...

پ.نِ پ.ن!!!: پی نوشتم از خود مطلب بلند تر شد!

 

3- مثه این آدمایی که وقتی با یه فرصت استثنایی رو به رو می شن انقدر هول می کنن که نمی دونن چه طوری از فرصته استفاده کنن شدم!

دیروز مریم باید می رفت استخر. نوروزی با حاشیه ش رفته بود بیرون. کریمی و نصیری عروسی دعوت داشتن. می موندیم من و سعیده و مینا. همین که نصیری (دبیر سرویس) پاشو گذاشت بیرون، ما هم کاغذامونو جمع کردیم و زدیم بیرون. اول نیم ساعت تو خیابون گشتیم تا تصمیم گرفتیم بریم فرحزاد. (صرفا چون گرممون بود! دلیل فرعی ترش هم هوس لواشک کثیف مگسی کردن من بود که چنین چیز نابی فقط اونجا پیدا می شه!!!)

بعد رفتیم اونجا، یادمون افتاد ممکنه وبا بگیریم، گفتیم خب پس حالا که لواشک نشد، بریم قلیون بکشیم. من که با دود هیچ رقمه کنار نمیام (بخوام هم نمی تونم. انقدر سرفه می کنم که ملت علنا با انگشت نشونم میدن، مسخره م می کنن!). مینا هم که بچه شماله و هوای پاک و این حرفا! سعیده هم بدون پا نمی تونست قلیون بکشه که! گفتیم اصلا بربگردیم بریم تو آبادی! این دهات کوره ها رو گشتن به درد نمی خوره.

چون سعیده می گفت که نیاز به یه تغییر تیپ اساسی داره، گفتیم بریم خرید. رفتیم میلاد نور. اما هر چی کردیم دیدیم زور داره آدم بخواد یک سوم حقوق و اونم در شرایطی که هنوز دستش نیومده، بده پای یه بلیز تو خونه ای! برگشتیم گفتیم بریم آریا شهر لااقل این سعیده روسری ای که دیده بود رو بخره که مینا گفت 7.5 واسه ولایت شون بلیط داره و باید بره ترمینال. منم که خب مسیرم با مینا یکی می شد، سعیده رو ول کردم و برگشتم خونه! آخرشم هیچی از اون روز نفهمیدم. حالا کو تا دوباره یکی خر شه بخواد ازدواج کنه، بعد عروسیشو وسط هفته بگیره، بعد دبیر سرویس و معاونشو دعوت کنه عروسیش، بعد نوروزی و مریم هم نباشن، بعد صفحه فردای ما آگهی خورده باشه، بعد منم دانشگاه نباشم، بعد بریم یه جایی که روحیه مون عوض شه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

...

 ... آنگاه عزرائیل را فرمان آمد که برو قبضه ای خاک از همه ی روی زمین برگیر. و وی را نگفت که اگر زمین زنهار خواهد، زنهار ده.

عزرائیل آمد و قصد کرد به برگرفتن خاک. زمین از وی زنهار خواست. عزرائیل گفت: مرا فرمان خدای نگاه باید داشت نه مراد تو.

آن گاه از همه روی زمین یک قبضه خاک برگرفت. چهل اَرَش غلظ و ستبری آن. و میان مکه و طایف فرو ریخت.

...

آن گاه خدای بر آن خاک آدم چهل روز باران اندوهان ببارانید تا آغشته گشت. آنگاه یک ساعت باران شادی بر آن بارانید. و آن شادی یک ساعته آن باشد که به در مرگ به گوش بنده فروگویند: لاتخَف و لا تحزَن.

آنگاه آن گل آدم بپالایید به کمال قدرت خود. از آنچه صافی تر بود آدم را بیافرید و از باقی درخت خرما را بیافرید...

آنگاه چون خواست که جان در وی آرد، روح پاک را بخواند.

گفت: لبیک!

گفت: در رو در این کالبد.

جان را دشوار آمد در شدن در آن کالبد. گفت: یارب! مدخلٌ کریهٌ!

دیگر بار او را امر کرد. گفت: اُدخل کُرهاً و اخرج کُرهاً.

 

تفسیر عتیق نیشابوری (ملقب به سور آبادی)   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

نیمه شعبان در چهار نما

 

 

(صبح- ساعت 8- تو رختخواب)

هیچ وقت این قدر نسبت به نیمه شعبان بی تفاوت نبودم. حس می کنم بر خلاف اونچه چن ماه پیش فکر می کردم، حتی آمادگی ماه رمضان رو هم ندارم. روحیه م کسل شده. دل مرده؟! نمی دونم... شاید!

رابطه من با حضرت مهدی همیشه بهتر از این حرفا بود. اصلا یه جور خاص. یه رفاقت عجیب و غریب. (قریب با این ق قشنگ تر نیست اینجا؟)

امروز کسلم. هیچ کدوم از اس ام اس های تبریکمو جواب ندادم. اصلا تبریک برای چی؟ وقتی از ته دل هیچ کس هیچ حسی...

 

(صبح- ساعت 11.5- میدون ولیعصر- تو اتوبوس- در حال رفتن به روزنامه)

دلم می خواد یه هفته بمونم خونه و فقط بخوابم. یعنی چی که روز تعطیل باید برم سرکار؟* اونم امروز... عید... خیابونای شلوغ... می شد با خانواده باشم و بیشتر لذت ببرم...

از اتوبوس پیاده می شم. تو میدون شلوغه. احتمالا برنامه مستقیمه واسه تلویزیون. همین که پامو از پله اتوبوس می ذارم پایین، جمعیتی حدود50 نفر می ریزن جلوی پام، از رو زمین یه چیزایی بر میدارن. هر کس یه کارتن باز می کنه و از توش بسته های مقوایی کوچیک رو به مقدار زیاد از زمین می قاپه. بعضی ها هم از دست همدیگه. ناخودآگاه یاد بم می افتم که موقع توزیع پتو به زلزله زده ها مردم همدیگه رو له می کردن. کارتن ها خالی می شن و مردم می رن اون ور میدون. توی دست یه مرد 5-6 تا بسته می بینم. هنوز نمی دونم توش چیه. با خودم فکر می کنم لابد یه نفر چن تا جعبه تراول اینجا جا گذاشته که...

شکلات ها از یکی از بسته هایی که تو دست مرده، می ریزن بیرون...

 

(1ظهر- روزنامه)

خودکارمو می کوبم رو میز و با حرص می گم: این چه زندگی ایه؟ هیچ وقت انقدر دلم نمی خواست تعطیل باشم. سعیده می گه: باز تو شروع کردی؟ صنم می گه تعطیل باشی که چی کار کنی تو خونه؟

پدر ژپتو (بابای روزنامه) شیرینی تعارف می کنه. به مناسبت عید. یکی می گه: بابا سنگ تموم گذاشتن واسه مهدویت!

یاد حرف چن وقت پیش محمدرضا می افتم: "شنیدین صفار هرندی چی گفته؟ گفته هالیوود مهدویت را نشانه رفته است!" و یاد انتخابات که چه شور و حالی داشتم واسه ش. شور و حالی از اجبار که سر دور دوم پیدا شد. امید گفته بود: "خواهشا انزوای سیاسی رو کنار بذار. الان شرایط طوری نیست که بخوای بگی بی خیال. وظیفه داریم دور و بری ها رو آگاه کنیم." و من تا حدی که می شد، سعیمو کردم... نتیجه؟! صفر! احمدی نژاد اومد... با کابینه ش... با صفار هرندی... با کیهان... با... حالا همون انزوای سیاسی رو پیدا کردم که قبل از انتخابات داشتم...

 

(3.5 ظهر- روزنامه)

ته دلم یه جوری شده. امروز روز ساده ای نیست. یواش یواش داره گرمی خاصی تو تنم میاد. دارم با حال و هوای امروز اخت می شم. می خوام تو دلم دعا کنم. هیچی نمی تونم بگم. زبونم بند میاد. آرزو ندارم؟ یا از بس آرزو دارم نمی دونم چی بگم؟ نمی دونم... هیچی نمی دونم. هیچی نمی گم و فقط به احساس خوبم بسنده می کنم.

 

*تعطیلی روزنامه ها یه روز پیش از هر تعطیل رسمیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

چه کنم گر غم خود به تو حاشا نکنم؟

 چه طور تاب بیاورم میان این مترسک های پلید؟ دارند جانم را می خورند!

 

 

1- توجهم به مسائلی جلب شده که دیگه وقتشه از فکر کردن بهشون نترسم و تکلیف خودمو باهاشون روشن کنم. اصلن شرایط خوبی نیست. نیاز به ثباتی دارم که کمی بهم آرامش بده.

گاهی کلمه ای گفته می شه که تا کنه وجود منو می سوزونه. گاهی چیزایی می بینم که دیوونه م می کنه. اما مجبورم یه چیزایی رو از دنیای آدم بزرگا هضم کنم و بپذیرم که دلم نمی خواد. و این روزا حس می کنم خدا منو تو راهی قرار داده که ببینم و درد بکشم. اونقدر که دیگه دردش برام عادی بشه و منم حل بشم تو این اتفاقات جبری...

دلم نمی خواد موضوع رو از این باز تر کنم. فقط حس می کنم به شدت به سمت روند رو به زوال آدم ها کشیده می شم، و با تمام توان ناچیز دخترانه م، خودمو به یه مو بند کردم. می ترسم کسی، چیزی بیاد و این مو رو پاره کنه...

خدایا کمک!

 

2- حس عجیبی دارم... اگه تا قبل از این خودمو مجبور می کردم براش آرزوی رخ دادن این اتفاقو داشته باشم، اما حالا با همه احترام و مهری که براش قائلم، از ته وجودم و با کمال میل دلم می خواد این حادثه تو زندگیش رخ بده. حتی اگه تبعاتش برای من اصلا مثبت نباشه!

 

3- منتظر یه معجزه م... دعا کنید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

چو سوتی نباشد تن من مباد!

1- این خدای عزیز و گرام، وقتی قراره منو ضایع کنه به کم که راضی نمی شه که! به شدیدترین شکل ممکن کائناتو به کار می ندازه تا من سوتی بدم!

تو روزنامه اتفاقی افتاده بود که من خیلی عصبانی و در مظان انفجار، از دفتر زدم بیرون به سمت خونه. همین طور که تو راه می اومدم و داشتم با خودم غرغر می کردم، جلوی یه آبمیوه فروشی یه دونه از این دستگاه های بستنی قیفی دیدم. از اونجایی که من وقتی عصبانی می شم به شکلی دیوانه وار اشتهام زیاد می شه، و از اونجایی که این بستنی قیفی دستگاهی ها منو یاد بچگی هام می ندازه و یه جورایی ازشون اساسی خوشم می یاد، وایسادم که بستنی بخرم. فروشنده هم نامردی نکرد، یه بستنی 3نفره برام ریخت، داد دستم! از قضا همون موقع گیج بازی درآوردم، طوری نون بستنی رو گرفتم که انتهاش شکست و چون ممکن بود بستنی آب بشه و از تهش بریزه، دو نونه(!) کرد داد دستم. ارتفاع بستنی خیلی ضایع بود. بنابراین خلاقیت به خرج دادم و یه نون رو درآورم، یه خورده از بستنی رو منتقل کردم توش. حالا دو تا بستنی داشتم که با سرعت نور آب می شدن و من مجبور بودم یه لیس از این بزنم یه لیس از اون! تو همین اوضاع مسخره بودم که دیدم یکی از پشت سرم اومد گفت سلام خانوم فلانی! یکی از آشناها بود که بعد از یک سال و نیم می دیدمش و اتفاقا خیلی هم ازش رو درواسی داشتم. هیچ وقت تو عمرم انقدر شرمنده نشده بودم! هیچ وقت انقدر دلم نخواسته بود در یه لحظه دود می شدم مرفتم هوا... هیچ وقت!...

 

2- پریروز تو خیابون یه پیرمرد باکلاس متشخص اومد رو به روم، تو صورتم خم شد و گفت: میای بریم کرج؟  شاخ درآوردم. گفتم: نههههه! گوشه های لبشو داد پایین گفت: پس تو به چه درد می خوری؟ سری تکون داد و رفت... چن ثانیه بعد دیدم به آقای پشت سریم گفت: میای بریم کرج؟! .... پس تو به چه در می خوری؟!...

جل الخالق! اعوذ بالله من شر الپیرمرد لا یعقل!

 

3- راپورت چی ها خبر داده ن که یه نفر با خوندن 2تا وبلاگم به این نتیجه اخلاقی رسیده که من احساسات دخترونه ندارم!!!

واقعن اینطور به نظر میاد؟ بعدشم اینکه آقای محترم گل! من n جا نوشته دارم که احساسات خصوصیم اون توئه. همه چیو که آدم نمیاد همه جا جار بزنه که پسرم!

بعدشم اینکه دنیا رو بگردین از من دخترونه تر پیدا نمی کنین! بیخودی به توهماتتون توجه نکنین!

 

4- دارم میرم سفر. به سفر احتیاجی ندارم. اما به از زیر کار در رفتن حسابی نیاز دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

اینجا ایران است... ایران!(4)

یادت باشه عزیزم!

 

ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که قانون و عرفش به یه مرد 28 ساله اجازه می ده به یه خانوم 45 ساله پیشنهاد ازدواج موقت بده، به این دلیل که همسر دائمی ش بارداره...

 

 

پ.ن1: برای نوشتن این مطلب، 3هفته با خودم کلنجار رفتم. اما "واقعیت وجود داره و باید گفت"... این تنها اصلیه که حقیقت داره...

 

پ.ن2: شعر محمد علی پورشیخ علی بدجور با حال و هوای من و حال و هوای این پست می خونه:

مویت سفيدتر شده، بختت سياه تر   از هر چه عمر رفته، رهاورد مسخره است

حالا که هيچ راه فراری نمانده است   با سر بزن به سنگ! عقبگرد مسخره است 

بيخودترين حکايت يک نسل عاشقی است ـ تشکيل خانواده، بقا، بچه، زندگی ـ

يک عشق سرخ اگرچه مقدس، اگرچه پاک  اما کنار وسوسه ای سرد، مسخره است

زن وامدار شهوت مرداست؛ عکس اين هم صدق می کند و تو مردی و وامدار

فکر شکايت از هوس سرکشت نباش!   قانون برای اين سگ ولگرد مسخره است 

اصلن چرا شکايت!؟ خر باش و کار کن  تا ذره ذره آب شوی در حماقتت،

هی دست و پا بزن، سر و گردن بکش! ولی... با دست های بسته عملکرد مسخره است

زن فکر می کند که خودش مرد زندگی است  زن مرد زندگی است!! ولی مرد نيست؛ مرد

گاو است در تحمل شخم هزاره ها؛ اسبی است چارنعل... و اين درد مسخره است 

درد اينکه: زجر می کشی اما نمی کشی! درد اينکه: ضجه می زنی اما نمی زنی!

درد اينکه...؛ نه! به من چه، خودت درد واضحی! توضيح درد پيش زن و مرد مسخره است 

گنديده های آخر يک ماجراست عشق... يک اتفاق مسخره ی نابجاست عشق

من بعد مثل کولی ولگرد عاشقم:هرجا که شهوتم فوران کرد!... مسخره است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من...

1- برای آدمای "مودی" ای مثل من، همیشه یه سری از حس ها جدیده و ناشناخته. بهتره بگم همیشه مودهایی هست که قرار گرفتن تو اونا واسه آدم تازگی داشته باشه... مثه یه برگ تازه که حریفت توی بازی رو می کنه و تو کاملن غافلگیر می شی... واسه همین یه جورایی با این مودی بودن حال می کنم!

چن وقتیه عجیب و غریب آرومم. میلی به جیغ و داد و هیاهو و شیطنت ندارم. تمام لحظه هام، عملا فقط شعر می خونم... آواز می خونم... موسیقی سنتی گوش می دم... آویزون خدا می شم... می نویسم... تو کتابا می لولم...

همه اینا همیشه هست... اما هیچ وقت نبوده که دلم بخواد تمام اوقاتم رو با این کارا بگذرونم... و خوشحالیم از اینه که همین کارای عادی روزمره، منو به نهایت لذتی که یه آدم می تونه تو زندگیش تجربه کنه می رسونه...

ولی چیزی هست که این مود جدید رو آزار دهنده می کنه... دلم نمی خواست حرفی ازش بزنم (گفتنش انگار غرورم رو جریحه دار می کنه. اما از طرفی به شکلی ساده لوحانه این روزها حس می کنم باید به همه حقایق قلبی اعتراف کرد)... نیاز شدیدی پیدا کرده م به حرف زدن... هرگز توی عمرم تا این حد دنبال یه جفت گوش نبودم... گوشی که فقط گوش باشه... بدون نگاه... بدون لب... بدون فکر... بشنوه و نه با حرفاش، نه با چشماش و نه با فکرهاش دنبال این نباشه که گفته هامو نقد کنه... این ویژگی آخر چیزیه که تو هیچ کدوم از آدمای اطرافم سراغ ندارم.

هوای کسی رو کرده م که بشنوه و نخواد نگرانم بشه...

 

2- تو دلم سرزنشش می کردم که چرا از فکر کردن به بعضی قسمتای زندگیش فرار می کنه؟ چرا طفره می ره از دیدن بعضی خاطراتش؟ چرا نمی خواد یه قسمتایی از گذشته رو ببینه و از این حالت تعلیق دربیاره؟ چرا نمی خواد واسه اوضاع آینده تصمیم بگیره؟

راکد بودن هیچ کمکی بهش نمی کرد... اینو با ایمان تمام می دونستم.

***

وقتی ازش دورم، فکر می کنم داره کوتاهی می کنه. با خودم می گم باید در اولین فرصت باهاش حرف بزنم. از چی می ترسه؟

وقتی می بینمش، نه اینکه حرفای دیگه ای وقتو پر کنه... نه! وقت صحبت داریم و من نمی تونم چیزی بگم. زبونم نمی گرده... منم طفره می رم از گفتن و حرف زدن راجع به موضوعی که تو فکرمه... دلم می خواد سر حرف باز نشه...

انگار بعضی از قسمت های زندگی آدما، جزو معلقات ابدی هستن... و من هم...

(خفه خون می گیرم! این بهترین لفظیه که می شه برای این حس به کار برد!)

 

3- دلم یه برنامه قوی فرهنگی می خواد. فیلم خوب... تئاتر خوب... شب شعر خوب... سخنرانی خوب... نمایشگاه خوب... (همه رو هم با حضور چن تا دوست همفکر و پایه ی خوب!) چه می دونم. یه چیزی که وقتی از فضاش اومدم بیرون حس کنم عمیق تر شدم.

نیست... عقده ای شده م!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

برای او...

آه ای دریدگان بی دودمان دره های دور!

خون کدامین نجوای باکره

 از دندان های چرکین تان چکه می کند

که اینچنین

پیچش تند طناب را

به حلق ملتهب شهیران شهر

تحمیل کرده اید؟!

تنها مگر کرناهای نمک پرورده

رونوشت شعر "بودن" را از بر باشند

ور نه حافظه تاریخ

سالهاست که به انزوای خون آریایی

معترف است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

هوا را از من بگیرید... قلم را نه!

من گم شده ام! من میان یک عالم واژه، من لابلای هیاهوی مفاهیم ظریفِ به صف نشده گم شده ام. ذهن بیچاره ام ماه هاست در پیچ و تاب یک استعاره تازه، نفس بالا نیاورده است. من چه مرگم است که اینچنین با لغات بیگانگی می کنم؟!

من گم شده ام! لای لغات... لای واژه هایی که پول می آورند... لای نوشتنی که ساعتی شده... لای ذهنی که نگاهش خیره به ارقام آخر ماه است!... اصلا غلط کردم! نمی خواهم نوشتن کسب و کارم باشد اگر قرار است قلمم اینطور افسردگی بگیرد... من به قلم بد کردم... من حق خود را ادا نکردم و حالا دارم تاوان خیانتم را پس می دهم.

من، منهای غم... من، منهای تنهایی... من، منهای عشق... من، منهای آدم ها... یعنی هیزم، منهای کبریت... شعله نمی گیرم! ذهنم نم کشیده ست...

و چقدر لحن الکن این روزهام مرا آرزومند تلخی حادثه ای می کند تا به شومی اش زبانم باز شود. دغدغه هام چقدر شکل قانون گرفته اند...

من کم شده ام... اعتراف می کنم کم شده ام! از خودم... دنیا... آدم ها... من منهای خودم! نتیجه؟!  :صفر! تا ابد صفر...

نمی گویم دنیا بدون قلم یعنی هیچ. اما هنوز آنقدر جرات دارم که داد بزنم آرزو منهای قلم، نه یعنی الف... نه یعنی ر... نه ز و نه حتی واو.

نه آغازم... نه میانه و نه حتی واو ربط... هیچ چیز... شش حرف هیچ چیز هم از سرم زیادی می کند امشب...

من هرگز اینچنین بی محتوا نبوده ام که امروز!

طغیان کرده ام. می دانم... طغیان کرده ام... اصلا تو فکر کن حرفی ندارم و بیهوده پا بر زمین می کوبم که خودم را ثابت کنم. تو فکر کن من می خواهم آنقدر انگشت ته حلقم کنم که کلمات چرند این روزها را تا ته جانم استفراغ کنم و بعد برسم به پس این همه کثافت. آن ته ذهنم باید چیزی ماسیده باشد که ارزش نوشتن داشته باشد...

حالا تو – من بی درد من- هی بیا به اسم یکپارچه شدن، مرا دوپاره کن!

حالا تو هی خودت را به رخ بکش تا من حرف هام را جیره بندی کنم!

حالا تو هی کثافت بپاش به ذهنم تا من ذهنم را قرنطینه کنم!

هی بیچاره! بالاخره که ذهن باردار من می زاید و روسیاهی ش می ماند به تو!

پرت و پلا می گویم... می دانم... با خودم درگیرم... قلمم را می خواهم. چرا این را نمی فهمید؟

کم آورده ام... اعتراف می کنم کم آورده ام...

 

عشق نیست...

غم نیست...

درد نیست...

غزل پا در میانی نمی کند...

استعاره نیست...

نعره های صادقانه نیست...

 

                                       من گم شده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

آرزوی منو ندیدین؟

1- بهم می گفت: خانوم فلانی گزارشتون باید خبری تر از این باشه. باید خشک تر دربیاریدش.

من خبر نویسی رو دوست نداشتم. گاهی ازم گزارش خبری می خواستن و من به جاش گزارش تحلیلی می دادم! می گفتم خبر خشکه. توش نمی شه حس ریخت. نمی شه با خواننده ارتباط برقرار کرد...

دوشنبه ازم گزارش می خواست. گفت: فقط لید گزارشتون خبری باشه. متن رو سعی کنید کمی احساسی بنویسید.

وقتی گزارشو خوند گفت: خوبه. اما قرار بود احساسی در بیاریدش. با خودم خندیدم و فکر کردم به اینکه الان پیش خودش فکر می کنه من معنای خبری و احساسی رو نمی تونم از هم تفکیک کنم!

اما حقیقت اینه که این روزها احساساتم خیلی پررنگ نیست. نمی تونم از دیدن یه اتفاق ناگوار غصه بخورم. نمی تونم مطلب سیاه کار کنم. نمی تونم با چشم احساسم یه اتفاق رو تحلیل کنم.

دقت کردم، دیدم تو این 3-2 هفته اخیر، توی هر مطلبی که نوشتم فقط دنبال این بودم که خِرِ یه مسئول و یه سازمان رو بگیرم... فلان کس رو ببرم زیر سئوال... از فلان چیز ایراد بگیرم... اونم در نهایت جدیت و خشکی...

دلیلشو تا حدودی می دونم. اما خودم هم از این وضعیت اذیت می شم.

چن روز پیش از روزنامه بر می گشتم، تو میدون ولیعصر دو تا پسر جوون که هر دو گوشه خیابون بساط داشتن، دعواشون شده بود. یکی می خواست به اون یکی چاقو بزنه. می گفت جای منو گرفتی. اون یکی هم بلیزشو زده بود بالا، می گفت بزن. اما از جام بلند نمی شم. اگه چند ماه... نه! چند هفته پیش بود، می تونستم این نزاع احمقانه سر نون... این بی عدالتی آمیخته به زور رو بکنم سوژه یه سیاه عالی! اما این بار واقعا حس کردم هیچ میلی به احساسی فکر کردن راجع به این قضیایا ندارم! ترجیح می دادم جای اینکه بخوام رو این موضوع فکر کنم، زنگ بزنم 110 تا بیان جمعشون کنن.

یا وقتی اون پسر بچه ای که نونش از توی چند "ثانیه" ممکنه درآد. پسر بچه ای که از خیابون دست راست چهارراه تایمر چراغ راهنما رو نگاه کرد و دید به صفر رسیده، با نهایت سرعتی که می تونست داشته باشه دوید و اومد تو خیابون جنوب چهارراه تا چند فال گردو بفروشه. و وقتی رسید فقط 7 ثانیه به سبز شدن چراغ مونده بود. اما اون به همون 7 ثانیه هم امید داشت...

خدایا کمک! من احساس می خوام!

 

2- حس عجیبی دارم. یک جور نیاز به تسلیم شدن محض.

 انگار نیاز داشته باشم کنترل همه چیز رو بسپارم دست یه تکیه گاه مطمئن و بعد، خودم با آرامش تمام یک دستورگیرنده ی صرف باشم... همین!

انگار نیاز داشته باشم از یه منبع آگاه و قابل اطمینان، اطاعت محض کنم. حس عجیبیه که هیچ جور با روحیاتی که از خودم سراغ دارم جور در نمی آد...

عوض شده م. اینو خوب می دونم و بیش از اون می دونم که آرزوی این روزها، برام آشنا نیست. نمی دونم بهتره یا بدتر... اصلن خوب و بدی هم وجود داره؟! همه چیز بر پایه تفاوته و این آرزو، با آرزویی که من می شناسم خیلی فرق داره. حس بدی نیست... فقط کمی غریبه ست برام... انگار بعضی از احساساتش رو نمی فهمم. انگار از بعضی کارهاش سر در نمی آرم.

باید عادت کنم بهش یا منتظر باشم بگذره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

غلط کردم!

۱- آقا من غلط کردم! من رسما از همین تریبون اعلام می کنم غلط کردم که خبرنگار شدم. از این به بعد هم غلط می کنم چشم به کادو گرفتن تو روز خبرنگار داشته باشم!

تو رو خدا کادو ندید... تبریک نگید... فقط توهین هم نکنید لطفا!

هفته گذشته همکارم زنگ زد گفت هرچه سریعتر برید نشریه، یه هدیه خیلی کوچیک ناقابل هست تحویل بگیرید. من نرسیدم برم. تا خود امروز که دوشنبه ست، مرتب می گفت خانوم فلانی شما چرا زودتر تشریف نمی آرید هدیه تونو دریافت کنید؟!

امروز رفتم دفتر... فکر می کنین هدیه روز خبرنگار چی بود؟

60عدد قرص ویتامین Seven seas به همراه یه کتاب راهنمای سلامت خانواده!

 

2- نگرانم... وضعیت وبا تو ایران بدتر از اونیه که می دونیم و می گن.

به هیچ ترتیبی نمی شه به آمارهای وزارت بهداشت اعتماد کرد. دیروز از سلامت بهم زنگ زدن گفتن تو بیمارستان لبافی نژاد بیمارای مبتلا به وبا رو بستری کردن. برو ته و توی کار رو در بیار. نباید می فهمیدن خبرنگارم. با کلی نقش بازی کردن رفتم تو بخش و متاسفانه آماری بدست آوردم که دیوانه کننده بود.

در شرایطی که از دیروز تا حالا آمارهای وزارت بهداشت در مورد تعداد مبتلایان به وبای تهران هنوز روی همون رقم 9 نفر مونده، من دیروز فهمیدم که حدود 16-17 نفر وبایی تو بخش زنان و 10-11 تا تو بخش مردان بستری ن. یعنی 3برابر اونچه که وزارت بهداشت گفته!

تو بیمارستان روی در اتاق بیمارای مبتلا به وبا نوشته شده بود: "لطفا به اتاق بیماران ایزوله وارد نشوید." اما در اتاق باز بود و تنها چیزی که دیده نمی شد، مراقبت های بهداشتی همراه ها بود. همراها فقط یه گان و یه ماسک داشتن. همین! و فکر می کردن همین برای اینکه بیماری بهشون منتقل نشه کافیه!

پرستار بخش می گفت: "تعداد بیمارا اونقدر زیاده که با وجود ایزوله بودن بیمارا، خانواده هاشون میان و ازشون مراقبت می کنن. چون پرسنل ما کفاف این جمعیتو نمی ده."

وزارت بهداشت قضیه رو می پوشونه. تا حالا همه ما فکر می کردیم وبا تو ایران وجود نداره. اما امروز فهمیدم تو گزارشی که پارسال ایران به سازمان بهداشت جهانی داده، 94 مورد وبا تو کشور داشتیم که حتی یک نفرشونم فوت شده!

گزارشم شنبه آینده تو سلامت کار می شه. بخونیدش. اطلاعات خوبی بهتون می ده. خیلی این گزارش اعصابمو خورد کرد. راضیم نکرد. چون هم فرس ماژور بود و هم من تو شرایط خوبی نبودم و مهم تر از اون راه های ارتباطی خیلی محدود بود. تا همین جاشم خدا باهام بود که تونستم یه جاهایی اطلاعات در بیارم.

اگه بابک نبود... اگه دکتر کاظمی دوست بابک نبود... اگه برادر دکتر عمادی تو جام جم دوست نوید نبود... نه! اصلا نمی شد کار مفیدی کرد. با اینکه از استفاده ی روابطم تو کار خیلی متنفرم، اما این دفعه خوب جواب داد.

یه چیز دیگه هم هست که نتونستم زیاد ازش سر در بیارم. بچه ها تو روزنامه می گفتن اگه وبا اپیدمی بشه، سازمان بهداشت جهانی ایران رو قرنطینه می کنه. واسه همین وزارت نمی خواد اطلاعات دقیق بده. از طرفی مینا میگه شنیده که وبا جزو بیماری هایی نیست که اپیدمی شدنش منجر به قرنطینه بشه. خیلی سعی کردم اطلاعات جزیی تری در این مورد بدست بیارم. اما نشد. کسی اگه می تونه کمکی کنه، لطفا بگه.

 

پ.ن: فکر می کنم بد نباشه اگه این پست رو واسه دیگران بفرستید. دونستن یه سری از اطلاعاتش برای همه واجبه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

نه! هراسی نیست از آنکه بگویم انگل شده ام...

چقدر این روزها برای خودم هم غریبه ام! چرا اینقدر عجیب شده ام؟!

کاش به بی قانونی محض می رسیدم تا نیاز نداشتم این حس غیر عادی را نه برای کسی توجیه کنم، نه برای خودم... اینکه نیمه شب از خواب بلند شوم و تنها چیزی که در خودم بشناسم، دلهره باشد. و همین دلهره و خلاء بی سابقه مرا بترساند. آنقدر که دلم بخواهد بچسبم به بغل کسی و فقط گریه کنم. مثل بچه های کوچک گریه کنم. بی آنکه دلم بلرزد حوصله اش را سر می برم... بی آنکه بخواهم به خودم نهیب بزنم: "نباید مزاحم آسایش کسی شوی دختر! حس های عجیبت را برای خودت نگه دار! مردم چه می فهمند خالی شدن دل در نیمه شب یعنی چه؟ دیگران چه تقصیری دارند که احساس تو زود همه چیز را منعکس می کند؟"

شدیدا نیاز دارم پناهنده شوم و هرگز الزامی نباشد تا توضیح دهم: "من کابوس ندیده ام! فقط می ترسم... انگار در خواب کسی بخواهد چیزی به من بگوید که نمی فهمم... و از همین نفهمیدن است که می ترسم و دستپاچه می شوم... " خدایا قرارمان را که یادت هست؟ قرار نبود انقدر گنگ با من حرف بزنی که مثل یک بچه موش نحیف از همه ی دنیا بترسم!

گفتن ندارد اینکه کسی نیست... هیچ وقت نیست... نه اینکه برای من نباشد... نه این که این زمانه نباشد... نه اینکه آدم ها دیگر حوصله کسی را نداشته باشند... همیشه همین طور بوده که بعضی وقت ها، بعضی آدم ها، انگل وار نیاز به چسبیدن دارند و این هیچ جای دنیا مرسوم نیست که به یک انگل پناه دهند...

من امشب یک انگل تمام عیار شده ام!

می گردم دنبال یک تن که سوارش شوم... و تنها می شنوم: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است."... و اس ام اس هایی که ریپورتشان می آید و خودشان جواب ندارند.

 " آرزو ! آرزو ! آرزو ! کی این وقت شب حوصله شنیدنت را دارد ؟!"

نه غمگینم... نه سر در گمم... نه دغدغه ای دارم... نه مشکلی هست... نه می ترسم... و نه حتی اوضاع از کمی قبل بدتر است... همه چیزم رو به راه... و همین رو براهی ست که نمی گذارد این دلهره ها را به چیزی ربط دهم...

فکر می کنم به گذشته... گذشته های مکتوب و شفاهی م... که هرگاه کسی نیاز داشت برای گفتن، گوشم مال خودم نبود... حتی اگر نیمه شب... حتی اگر لای پیچ و تاب مشکلات سخت...

چند سالم بود آن وقت ها؟ 17 سال شاید... کمی این ور... کمی آن ور...

دیشب نامه ها را آورده بودم و دوباره می خواندم... 200تایی می شد. چقدر باحوصله همیشه لای کاغذها دنبال خرده حرف ها می گشتم... و چقدر با حوصله برای تک تک شان گوش و زبان محض بودم...

 امشب برای اولین بار به قانون کارما شک کردم... من مگر شنوای این همه غریبه نبودم؟ چرا جواب نمی آید؟ کجاست چیزی که پس بگیرم، با همان دستی که دادم؟ کجاست بازتاب من روی آینه این دنیا؟

...

نه! تو را به جان عزیزت قضاوت نکن! نگرد دنبال نام این معضل! من اگر امشب از جایم بلند شدم و شروع کردم به نوشتن، اگر حالم خوش نیست و می توانم اسم این ناخوشی را حالت ناشناخته ای از دلهره بگذرام، تنها دلیلش این است که جرات کردم بلند شوم... جرات کردم این سرگشتگی را به چیزی جز آنچه روزانه خارج از من در جریان است نسبت دهم... وگرنه تو اگر این حس را نمی فهمی، اگر قضاوتت مرا زیر سئوال می برد، دلیلش این است که این طور وقت ها، تنها به کابوس شبانه ات بسنده می کنی و صبحی که با کوفتگی از خواب بلند شوی و تا صد شب بعد هم نفهمی نه یک هیاهوی درونی است که تو را شب ها مشوش می کند، نه مشکلات بیرون و نه کابوس های مزاحم سر زده...

حالم امشب خوش نیست... این را خوب می دانم. و آنچه بیشتر ناخوشم می کند آنکه احساسات انگل وار امشب من از بین نمی روند... نوشتن هم آرامم نمی کند امشب... و کسی نیست... هیچ وقت نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط قلم به دست مزدور 

17 مرداد

      دانستن...

                                         نوشتن...

         رنج...

                                                 لذت...

روز خبرنگار

مبارک!   

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

شمع خودسوزی چو من... در میان انجمن...گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد...

 

آه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور 

اینجا ایران است... ایران! (3)

یادت باشه عزیزم! ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که بچه هاش ابزاری ن برای... 

...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

اعترافات یک قلم به دست مزدور

 

 

1- اعتراف می کنم... اعتراف می کنم هنوز وقتی می بینمت آقا، ته دلم یک جوری می شود... یک جوری که نمی دانم اسمش دوست داشتن است، یا حسرت... حس از دست دادن نیست... لااقل دلواپس از دست دادن شما نیستم... این چیزی ست که بعد از این سال ها خوب فهمیده ام...

اعتراف می کنم... اعتراف می کنم آقا که هنوز هم وقتی خنده ملیحت را می بینم، دلم نرم می شود... تا به حال کسی بهت گفته چقدر دوست داشتنی می خندی؟! خنده ات را که می بینم، می خواهم رام شوم... مثل آن اوایل... ناخواسته من هم می خندم. بعد یکهو به خودم می آیم و لب هایم جمع می شود... آن وقت هر چه در خودم می گردم، فقط حسرت می بینم و نگرانی... بگذار اعتراف کنم که این جور وقت ها بدجور ازت بدم می آید...

اعتراف می کنم... اعتراف می کنم که دیگر ساده نیستم... یک رنگ و باز و رو نیستم... نمی توانم زود باور کنم... گرگ شده ایم آقا! هم من... هم تو... هم هر کس دیگر که تو را شناخت و به خنده های معصومانه ات دل خوش کرد...

اعتراف می کنم... اعتراف می کنم آقا که نمی توانم احساس شفافی به تو داشته باشم... درست همانقدر که از تو خسته ام و دلخور، همان قدر هم احساس دین دارم و حتی نمی دانم که وامدار گذر زمانم که همه چیز را همان طور جلو می برد که باید یا تو که می خواستی یک کریسما باشی و نتوانستی...

اعتراف می کنم... اعتراف می کنم آقا که می ترسم... نه از رفتن تو... از آمدنی که شاید نفرتی که با خود می آورد، قابل قیاس با نفرتی که تو وقت رفتن توی دلم گذاشتی نباشد...

...

...

 

پ.ن: به قول یکی از بچه ها: خدا رو چه دیدی... اومدیم و فاشیسم هم چیز بدی نبود!

 

3- یک اعتراف شخصی... حس می کنم از متن جامعه دور افتادم... خیلی زیاد! زیاد بودن با آدم هایی با طرز فکر خودم... دغدغه های خودم... احساسات خودم... باعث شده فراموش کنم که اکثریت این اجتماع، به چیزهایی دلخوشند که من حتی ممکنه هیچ میلی به تجربه اون ها نداشته باشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

مرا دریاب من خوبم... هنوزم آب می کوبم...

1-  و الله یحب الخیرین

بسمه تعالی

 

بدین وسیله به اطلاع بلاگران غیور و همیشه در صحنه می رساند هرگونه کمک نقدی دوستداران عرصه قلم به اینجانب، با کمال میل پذیرفته خواهد شد. در صورت تمایل، ایثار گران و احسان کنندگان در راه حق می توانند کمک های خود را به شماره حساب 371450؟؟؟؟ بانک تجارت، به نام قلم به دست مزدور واریز نمایند.

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

 

پ.ن: وقتی یه نشریه دخل و خرجش با هم نخونه، وقتی سنگ بزرگ برداره و برای تبلیغاتش از گرون ترین رسانه (تلویزیون) استفاده کنه، وقتی کارش حساب و کتاب نداشته باشه، نتیجه ش این می شه که حق التحریر اردیبهشت خبرنگارا رو هفته اول مرداد ماه به حسابشون واریز می کنه و اونایی هم که اردیبهشت ماه مطلب نداشتن، مثه من تو حساب بانکی شون فقط 5000 تومن می مونه. اونم واسه اینکه حساب بسته نشه!

 

 

2- یکی از آشناها یه دختر سه ساله داره به اسم کوثر که هنوز نمی تونه درست حرف بزنه... حتی بلد نیست اسم خودشو تلفظ کنه. به خودش می گه : نی نی!

پدر و مادر کوثر به شکلی افراطی مذهبین. واسه همین این بچه رو از الان گذاشتن کلاس قرآن.

تو کلاس قرآن مربی شون سوره کوثر رو یاد داده. بچهه که اومده خونه، مامانش گفته خب؛ کوثر! بخون ببینم امروز چی یاد گرفتی؟!

کوثر شروع کرده: بسم الله الرحمن الرحیم. انا اعطیناک النی نی...

 

اینم یه شاهکار دیگه س؛ بخونین:

 

دختر 9 ساله یکی از آشناها داشت با مامانش واسه امتحانای پایان ترم، تمرین قرآن می کرد. منم اونجا بودم. شنیدم گفت:

کلا بل تکذبون...

- مامان! می دونی تکذبون یعنی چی؟

* یعنی چی دخترم؟

- یعنی توکِ زَبون!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

اینجا ایران است... ایران! (2)

یادت باشه عزیزم!

 

ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که حتی برای احساس یک زن نسبت به اندام خودش توی یک مکان زنانه هم دیگران تصمیم گیری می کنند. اینجا حتی تو استخرهای زنونه هم باید پوشیده ترین مایوی ممکن تنت باشه!

...    

 

*راستی! روز مامان مبارک!

 

** مژده: فردا خدمات محضر ها رایگان ارائه می شه. آقایون محترم جمیعا و لاتفرقوا ظرف ۲۴ ساعت همسر آینده تونو انتخاب کنین برین محضر. فرصت استثنائییه ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

...

1-  بار اول که لغت بالگرد رو به جای هلیکوپتر شنیدم، اولین واکنشی که نشون دادم قهقهه بود... بعد مسخره م اومد... بعد حرصم گرفت... بعد لجبازی کردم و حالا رسیده م به جایی که وقتی یه مطلبی رو می خوام ادیت کنم، این هلیکوپتره می ره تو چشمم و هی می خوام روش خط بکشم، بکنمش بالگرد.

این فرهنگستان زبان و ادب فارسی واقعن با ممارست تمام واژه های تولیدی شو به خورد مردم می ده و مردم هم مجبورن قبول کنن.

حالا جالب تر تر تر تر تر از اون، یه عده از این ترانه سراهای درپیت ن که همین طور فرت و فرت واژه تولید می کنن، می کنن تو گوش مردم.

بار اول که کاست دیوونه ی عرشیا رو گوش دادم، اولین واکنشی که به کلمه ی «بدونت» تو مصراع "چه سخته بمونم بدونت اگه تو نباشی..." نشون دادم قهقهه بود. بعد مسخره م اومد... بعد حرصم گرفت... بعد نگران زبان مادریم شدم، بعدم یادم رفت!

تاااا چن روز پیش که یه آهنگ از رضا صادقی شنیدم با این ترانه:  یه کاری کردی به قلبم که "بدونت" حتی مُردن/ سخته؛ حتی بی تو خوندن... لذت از زندگی بردن...

 

***

فکر می کنم دیگه این فرهنگستان باید رسما جل و پلاسشو جمع کنه بره پی کارش!

 

2- یه بار فرزانه بهم گفت هوای داماش* بدجور آدمو عاشق می کنه... این روزها فکر می کنم عشق نه تو هوای داماش، که به شکلی مزمن توی تمام هواهای کدر نیم گرم شرجی خدا موج می زنه. حالا این هوا، حتی می تونه یه تابستون گرم تب دار باشه، توی تهران... کنار رطوبت یه استخر عمومی!

پ.ن: این روزا زیاد استخر می رم!

 

3- پیرو پست 27/4/84: بد زمونه ای شده به خدا... مرد دیگه پیدا نمی شه!

پ.ن: باز به مرام محمد که از جون مایه گذاشت تا منو بخندونه و انصافا هم تونست. دستت درست آقا محمد. خیلی خندیدم! (هر چند بازم کمم بود...)

 

 

* داماش منطقه ایه توی گیلان که می گن بهترین منطقه آب و هوایی تو خاور میانه ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

 اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

 

1- تلویزیون موزه شهید رجایی رو نشون می داد، بین دستنوشته ها و کتابا و لباسای یادگاریش، یه دست دندون مصنوعی هم گذاشته بودن رو میز...

 

پ.ن: نتیجه گرفتم یا من نمی دونم موزه یعنی چی، یا شعورم ناقصه که قدرت درک این حرکت احتمالا نمادین رو ندارم. وگرنه تلویزیون که یقینا چیز بی خودی به خورد مردم نمی ده!

 

2- یه نفر از اون سر دنیا زنگ زده بود به من و می خواست با آقای تهرانی صحبت کنه. وسط صحبتش، صدا قطع و وصل می شد و من درست نمی تونستم بفهمم چی می گه... اون فکر کرده بود من زبونشو نمی فهمم.

 n بار عاجزانه جمله شو تکرار کرد و هر دفعه هم شمرده تر از قبل.

  n به توان n برابر وضعیت نرمال انرژی صرف کردم تا بفهمم چه طور باید پدیده قطع و وصل شدن رو به انگلیش توضیح بدم، آخرم نه فهمیدم و نه تونستم!

 

3- آقا من دلم می خواد همین جور الکی الکی از ته دل بخندم!

 

ببینم! این جا یه مرد* پیدا نمی شه که بتونه منو از ته دل بخندونه ؟!

 

*جنسیت نه... از اون لحاظ می گم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

اینجا ایران است...ایران!

 

یادت باشه عزیزم:

 

ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که محبوب ترین و روشنفکر ترین رئیس جمهورش، فرار مغزها رو خدمت به پیشرفت علم در جهان و افتخارآفرینی برای مملکت تعبیر می کنه...

 

 

 

همین برای فرو ریختن عرق ملی ت کافی نیست؟؟؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  | 

من می خوام یه دسته گل به آب بدم... آرزوهامو به یک حباب بدم...

 

 

1- جز فکر کردن و به هیچ جا نرسیدن کاری ازم بر نمیاد...

فکر می کنم و به بن بست می رسم... نگران می شم... بغضم می گیره... و می بینیم هیچ کاری – عملا هیچ کاری- نمی تونم انجام بدم... نه برای خودم که یه جورایی غرق یک داستان شدم و نه برای شخصیت هایی که نقش های اصلی این داستانند...

عمیقا آرزو داشتم که شرایط بهتر پیش می رفت... زندگی عادل تر بود... و اتفاقات کمی منظم تر...

 

2- مثل یه دختربچه ی سه ساله، که تازه داره با کنجکاوی تمام دنیاشو زیر و رو می کنه تا بشناسه، منم تو هر چی که بهش می رسم یه نکته عجیب شگفت آور می بینم که نمی تونم هضمش کنم... حتی توی ساده ترین حوادث دنیا... و بد بختی بزرگ اینجاست که نمی تونم مثل اون دختربچه سه ساله، بی واهمه و بدون ترس از شکست به تجربه بپردازم یا خیلی ساده و بچگانه فراموشش کنم...

تو خودم موندم و هی دارم فرو می رم...

چرا مثلا یک اتفاق خاص باید الان، به این شکل و نه شکل دیگه، با این مولفه های خاص رخ بده؟

چرا من باید از بین این همه "عدم"، به "وجود" برسم تا 20 سال و نه دیرتر یا زودتر، بعد از وجود یافتنم، با حادثه ای خاص مواجه شم؟

چرا بعضی از حوادث نادر اونقدر توی زندگی من تکرار می شه که من حس می کنم این اتفاقات حقیقتا نادر جزوی لاینفک از زندگی منن؟

سر در گم شده م. چقدر تو دنیا پرسش های ساده هست که واسه جواب دادنشون من و یه عالمه آدم دیگه درمونده شدیم.

زندگی بدون این سوال ها هم جریان داره. خوب هم جریان داره. حتی می تونم بگم عالی و لذتبخش جریان داره. و اینم یکی دیگه از چرا هامه که چرا وقتی بود و نبود این سوال ها روی بود و نبود زندگی اثر نمی ذاره، باید این سوال ها تو کله آدما جرقه بزنه...

نگرانم... خیلی زیاد... احساس می کنم در مقابل اتفاقات زیادی مسئولم که در واقع توی رخ دادنشون نقشی نداشتم. اما حالا وظیفه دارم به بهتر شدنشون کمک کنم. گاهی از این خصلت خودم به شدت کلافه می شم. اما یه جورایی مثل محتویات تقدیر، همیشه باهامه... نمی تونم کاری کنم...

به یه بازسازی اساسی احتیاج دارم.

 

3-   باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

 

 می دونم ... حالا خیلی ها همینطور فکر می کنن:

 "دخترک توخالی! هیچ نظری راجع به هیچ چیز نداره!"

 "دخترک غد! به اندازه یک کلمه حرف زدن هم دیگران رو آدم حساب نمی کنه!"

"دختره ی بی ثبات! معلوم نیست آدم اجتماعی و خونگرمیه یا آدم سرد و منفعل!"

...

 الهه این سکوت های ممتد رو می ذاره به حساب بدعنقی... به حساب بدخلقی... به حساب در شمار نیاوردن آدم های اطرافم... به حساب خودخواهی... از مرحله پرت بودن... توی باغ نبودن… چه می دونم... هرچی که نیستم.

من ولی حس می کنم گاهی تو زندگی، باید کمی عقب نشست... یک جا موند و با نگاهی دقیق دور و بر رو برانداز کرد. از نظرم این طور وقتا، حرف زدن چیزی جز یاوه گویی نیست. گاهی دلم می خواد یک ریز بگم و گاهی دلم می خواد یک ریز گوش کنم. سکوت چند هفته ای اخیر به شدت خوب بود و حالا به مرحله ی گفتن رسیدم. حرف های زیادی هست که گفتنشون آروم ترم می کنه تا نگفتنشون...

 

4- همین و تمام...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط قلم به دست مزدور  |