بسمه تعالی

خلاصه تفسیر سوره مبارکه انسان از تفسیر المیزان

سوره دهر (انسان) مدنى است و سى و يك آيه دارد و سوره ى 76 قرآن كريم مى باشد .

 سوره الإنسان - آيات 1 تا 22

هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً (1) إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً (2) إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (3) إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعِيراً (4)

إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً (5) عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً (6) يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً (7) وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً (8) إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (9)

إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً (10) فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً (11) وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً (12) مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً (13) وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلاً (14)

وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا (15) قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيراً (16) وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلاً (17) عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً (18) وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً (19)

وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً (20) عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً (21) إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً (22)

ترجمه آيات‏

آيا بر انسان روزگارانى بگذشت كه چيزى قابل ذكر نبود؟ (1).

ما او را از آب نطفه مختلط (بى‏حس و شعور) خلق كرديم و داراى قواى چشم و گوش (و مشاعر و عقل و هوش) گردانيديم (2).

ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند (3).

ما براى كيفر كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته‏ايم (4).

و نيكوكاران عالم (كه حضرت على و فاطمه و حسن و حسين ع و شيعيانشان به اجماع خاصه و اخبار عامه مقصودند) در بهشت از شرابى نوشند كه طبعش (در لطف و رنگ و بوى) كافور است (5).

از سرچشمه گوارايى آن بندگان خاص خدا مى‏نوشند كه به اختيارشان هر كجا خواهند جارى مى‏شود (6).

كه آن بندگان، نيكو به عهد و نذر خود وفا مى‏كنند و از قهر خدا در روزى كه شر و سختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مى‏ترسند (7).

و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى‏دهند (8).

و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى‏دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى‏طلبيم (9).

ما از قهر پروردگار خود به روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى‏ترسيم (10).

خدا هم از شر و فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روى خندان و دل شادمان عطا نمود (11).

و خداوند پاداش آن صبر كامل (بر ايثار) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتى لطف فرمود (12).

كه در آن بهشت بر تختها (ى عزت) تكيه زنند و آنجا نه آفتابى (سوزان) بينند و نه سرماى زمهرير (13).

و سايه درختان بهشتى بر سر آنها و ميوه‏هايش در دسترس و به اختيار آنهاست (14).

و (ساقيان زيباى حور و غلمان) با جامهاى سيمين و كوزه‏هاى بلورين بر آنها دور زنند (15).

كه آن كوزه‏هاى بلورين نقره‏اى به اندازه و تناسب (اهلش) اندازه‏گيرى شده‏اند (16).                      

و آنجا شرابى كه طبعش مانند زنجبيل گرم و عطرآگين است به آنها بنوشانند (17).

در آنجا چشمه‏اى است كه سلسبيلش نامند (و شرابش از خوبى از حد وصف بيرون است) (18).

و دور آن بهشتيان، پسرانى زيبا كه تا ابد نوجوانند و خوش سيما به خدمت مى‏گروند كه وقتى در آنها بنگرى (از فرط صفا) گمان برى كه لؤلؤ پراكنده‏اند (19).

و چون آن جايگاه نيكو را مشاهده كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى‏نهايت بزرگ خواهى ديد (20).

بر اندام بهشتيان لباسهايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم، و با دستبندهايى از نقره تزيين شده‏اند، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مى‏نوشاند (21).

اين بهشت بدين نعمت و عظمت به حقيقت پاداش اعمال شماست و سعيتان (در راه طاعت حق) مشكور و مقبول است (22).

محل نزول سوره :

اين سوره به شهادت سياقى كه دارد يا همه‏اش و يا حد اقل اوائل آن كه دوازده آيه است، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكه نازل شده است. روايات ائمه اهل بيت (ع) همه متفقند بر اينكه اين سوره در مدينه نازل شده، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است.

با اين حال بعضى گفته‏اند: اين سوره تماميش در مكه نازل شده‏ است .

 تفسیر آیات :

" هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً"

استفهام در اين آيه براى تثبيت مطلب است و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مى‏كند، و معناى آن اين است كه به طور مسلم روزگارى بوده كه نام و نشانى از انسان نبوده‏ است .

برخی گفته اند "هل" در این جا به معنی قد است .

مراد از" انسان" در اين آيه جنس بشر است، و اما اينكه بعضى گفته‏اند: مراد از آن حضرت آدم ابو البشر است، با آيه بعدى سازگار نيست، چون آدم ابو البشر از نطفه خلق نشده‏ است .

حين : يك قطعه محدود از زمان است، حال چه كوتاه باشد و چه طولانى

دهر: زمانى ممتد و طولانى و بدون حد ، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است و نه آخرش

منظور از جمله" شَيْئاً مَذْكُوراً" اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزو مذكورات باشد . هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود و مثل ساير موجودات نامش برده شود .

مذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودن بالفعل او و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش‏ . نمى‏خواهد بفرمايد انسان شى‏ء نبود، چون مى‏دانيم، شى‏ء بوده، ولى شي‏ء كه مذكور شود نبوده‏ است .

شاهدش اين است كه مى‏فرمايد:" إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ ..." براى اينكه مى‏فهماند كه ماده انسان موجود بوده، و ليكن هنوز بالفعل به صورت انسان در نيامده بود .

این آيه شريفه و آيات بعدش مى‏خواهد بفهماند انسان موجودى است حادث (به وجود آمده) كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعى (سازنده) است تا او را بسازد و خالقى كه او را خلق كند.

معناى آيه اين است كه:" هل اتى- قد أتى": به تحقيق آمد بر آدمى قطعه‏اى محدود از زمانى ممتد و غير محدود در حالى كه انسان بالفعل در شمار مذكورات نبود .

" إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً"

نطفه : در اصل به معناى آبى اندك - سپس استعمالش در آب ذكوريت حيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناى اصلى غلبه يافته‏

أمشاج : جمع كلمه" مشيج" و يا" مَشَج" يا " مَشِج" به  معناى مخلوط و ممتزج است و اگر نطفه را به اين صفت معرفى كرده، به اعتبار اجزاى مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نر با آب ماده است .

كلمه" ابتلاء" كه جمله" نبتليه" از آن مشتق شده است، به معناى انتقال چيزى از حالتى به حالتى ديگر است‏ .

خداى تعالى انسان را ابتلا مى‏كند، يعنى از نطفه خلقش مى‏كند و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى‏كند و . . . تا در آخر خلقتى ديگرش مى‏كند . (خلقتی دیگر اشاره به دمیده شدن روح در بدن است)

بعضى از مفسرين گفته‏اند: مراد از ابتلاى انسان، امتحان او از راه تكليف است، ليكن اين سخن با تفريع" فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً" نمى‏سازد، چون سميع و بصير شدن انسان نمى‏تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس‏ . سياق آيات و مخصوصا آيه" إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ ..." مى‏فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده، بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستيش، او را سميع و بصير كند .

در آيه مورد بحث با اينكه كلمه" انسان" قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آن اكتفاء كند و بفرمايد" انا خلقناه ..." اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد براى اين بوده كه مسجّل كند خداى تعالى خالق و مدبّر امر او (انسان) است .

معناى آيه اين است كه: ما انسان را از نطفه‏اى خلق كرديم كه اجزايى است مختلط و ممتزج، در حالى كه ما او را از حالى به حالى، و از طورى به طورى نقل مى‏دهيم، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم، تا دعوت الهى را كه به وى مى‏رسد بشنود، و آيات الهى و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند .

" إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً"

هدايت : به معناى ارائه طريق است، نه رساندن به مطلوب‏

سبيل : سبيل آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوب (حق) برساند .

شكر : به معناى آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همه بفهمانى اين نعمت را فلانی به من داده‏ است .

حقيقت شاكر بودن بنده براى خدا اين است كه خالص براى پروردگارش باشد.

كفران : به معناى استعمال نعمت به نحوى است كه از خلق بپوشانى كه اين نعمت از فلانی است .

دو جمله" اما شاكرا" و" و اما كفورا" دو حال هستند از ضمير در" هديناه" (این دو جمله حال انسان پس از هدایت را بیان میکنند)

تعبير به" إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً" بر دو نكته دلالت دارد :

1 - مراد از سبيل، سنت و طريقه‏اى است كه بر هر انسانى واجب است كه در زندگى دنيائيش آن را بپيمايد و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد . (منظور دین حق است یعنی اسلام و معنا کردن سبیل به راه خروج از رحم مادر غلط است)

2 - آن سبيلى كه خدا بدان هدايت كرده سبيلى است اختيارى، و شكر و كفرى كه مترتب بر اين هدايت است، در جو اختيار انسان قرار گرفته است .

" إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالًا وَ سَعِيراً"

اعتاد : تهيه كردن                          سلاسل : جمع سلسله است ، به معناى قيدى كه دست و پاى مجرم را با آن مى‏بندند

"اغلال" جمع" غُل" : قيدى است كه دست و پاى مجرم را به گردنش مى‏بندند

راغب مى‏گويد: بنا بر اين غل در خصوص چيزى استعمال مى‏شود كه اعضاى مجرم در وسط آن جمع مى‏شود .

سعير : آتش افروخته

آيه اشاره دارد به عاقبت وخيم انسان كفور / اگر جزاى انسان كفور را بر جزاى انسان شاكر مقدم داشت، براى اين بود كه در مورد كفور كلام را مختصر نموده، سپس به طور مفصل به جزاى افراد شاكر بپردازد .

"إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً"

" كاس" به معناى ظرف مخصوص نوشيدنى‏ها است، البته در صورتى كه نوشيدنى در آن باشد .

" مزاج" به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن امتزاج صورت مى‏گيرد .

" كافور" همان کافور معروف است و هر چيز خنك و خوشبويى را به آن مثل مى‏زنند .

بعضى گفته‏اند: در اينجا نام چشمه‏اى است در بهشت‏

مراد از ابرار و صفت ایشان :

كلمه" ابرار" جمع كلمه" بر"- به فتحه باء- است، و كلمه" بر" صفت مشبهه از مصدر" بر"- به كسره باء- است، كه به معناى احسان است، و اين معنا در مورد كسى صادق است كه عمل خود را نيكو بسازد، و از نيكو ساختن آن هيچ نفعى كه عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد، نه جزايى كه در مقابل عملش به او بدهند، و نه حتى تشكرى را. و خلاصه كلمه" بر"- به فتحه باء- به معناى كسى است كه خير را بدان جهت كه خير است مى‏خواهد، نه بدان جهت كه اگر انجام دهد نفعى عايدش مى‏شود، بلكه حتى در صورتى هم كه خودش آن را دوست نمى‏دارد صرفا به خاطر اينكه خير است انجام مى‏دهد و با در نظر گرفتن اينكه هيچ خير و صلاحى در هيچ عملى نيست مگر با ايمان به خدا و رسولش، و ايمان به روز جزا هم چنان كه در آيه" أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ" آياتى ديگر از اين معنا خبر داده، لذا" ابرار" كسانى هستند كه عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مى‏دهند، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است، يعنى خود را بنده و مملوك پروردگار خود مى‏دانند .

در آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد:" إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ ..." از آنجا كه در مقابل آيه" إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ ..." كه بيانگر حال كفار در آخرت است قرار گرفته اين معنا به ذهن مى‏آيد كه مى‏خواهد حال ابرار در آخرت را بيان كند، و بفهماند كه ايشان در بهشت از شرابى ممزوج به كافور مى‏نوشند، شرابى خنك و معطر.

" عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً"

كلمه" عينا" اگر منصوب شده به خاطر حذف حرف جر بوده و تقدير آن" من عينٍ" بوده است، ممكن هم هست به خاطر اختصاص منصوب شده، و تقدير كلام" أخص عيناً" بوده باشد يعنى نوشيدن از كاس را كه گفتيم از هر كاسى نيست، بلكه آن كاس را اختصاص مى‏دهم به چشمه‏اى كه چنين و چنان است.

" شرب" هم به خودى خود متعدى مى‏شود و مى‏گويى:" شربت الماء- آب را نوشيدم" و هم با حرف باء متعدى مى‏شود و مى‏گويى:" شربت بالكاس- با كاسه نوشيدم" پس هر دو يك معنا را مى‏رساند.

اگر از نوشندگان آن كاس تعبير به عباد اللَّه كرد، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اگر از آن كاس مى‏نوشند به خاطر اين است كه به زيور عبوديت آراسته شدند، و به لوازم آن عمل كردند، اين معنا از سياق فهميده مى‏شود . (یعنی این نوشیدن از این کأس به خاطر بندگی کردن در دنیاست)

" تفجير عين" عبارت است از شكافتن زمين براى جارى ساختن آب‏هاى زير زمينى، و ما ناگزيريم در اينجا تفجير عين را حمل كنيم بر صرف خواستن آن، چون اين معنا مسلم است كه جارى ساختن چشمه‏هاى بهشتى نيازمند بيل و كلنگ نيست‏ .

بعيد نيست كه اين دو آيه در مقام بيان حقيقت عمل صالح آنان بر اساس تجسم اعمال باشد، و بفهماند وفاى به نذر و اطعام طعام براى رضاى خدا ظاهرش وفا و اطعام طعام است اما باطنش نوشيدن از كاسى است كه مزاجش كافورى است، آن هم از چشمه‏اى كه به طور مستمر خودشان با اعمال صالح خود مى‏شكافند .

مؤيد اين معنا ظاهر جمله" يشربون" و جمله" يشرب بها" است، كه مى‏فهماند همين حالا مشغول نوشيدنند، نه اينكه در قيامت مى‏نوشند، و گر نه مى‏فرمود" سيشربون"  و " سيشربوا بها" ، علاوه بر اين، نوشيدن، وفا كردن، اطعام نمودن و ترسيدن، همه را در يك سياق آورده و فرموده" يشربون، يوفون، يخافون، يطعمون" و نيز ذكر تفجير در جمله" يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً" مؤيد ديگرى است، براى اينكه ظهور دارد در اينكه شكافتن چشمه و جارى ساختن آب آن را با اسباب اين كار انجام مى‏دهند، كه همان وفا و اطعام و خوف است، پس حقيقت اين اعمال همان تفجير عين است.

" يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً"

" مستطير" : اسم فاعل / از فعل" استطار" /  به معناى فاش كردن و منتشر كردن در اقطار به منتها درجه انتشار / اين كلمه بليغ‏تر از كلمه" طار" است‏ .

منظور از" استطار شر آن روز" شر روز قيامت است، كه روز به نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است.

" وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً"

ضمير در جمله" على حبه"- به طورى كه از ظاهر عبارت بر مى‏آيد- به كلمه" طعام" بر مى‏گردد، و منظور از" حب طعام" اشتياق و اشتهاى زياد به طعام است، به خاطر شدت احتياج به آن، مؤيد اين معنا آيه شريفه" لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ" است .

ولى بعضى از مفسرين گفته‏اند: ضمير به خداى سبحان بر مى‏گردد، و معناى آيه اين است كه طعام را به خاطر محبتى كه به خدا دارند به ديگران مى‏خورانند، نه به خاطر ثوابى كه خدا به ايشان بدهد. ليكن جمله" إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ" كه حكايت كلام ايشان است‏ اين نظريه را دفع مى‏كند، زيرا با بودن اين جمله ديگر احتياج نبود كه بفرمايد: طعام را به خاطر محبت به خدا انفاق مى‏كنند، لذا به خاطر اينكه تكرار بدون جهتى در آيات نشده باشد بايد بگوييم منظور از" حبه" حب طعام است.

از اين نظريه ضعيف‏تر نظريه آن مفسر ديگر است كه گفته : ضمير در" حبه" به اطعام كه از جمله" يطعمون" فهميده مى‏شود بر مى‏گردد. براى اينكه اگر منظور از حب اطعام حقيقت معناى آن است، عمل اطعام فى نفسه فضيلتى نيست كه خداى تعالى آن را بستايد، و اگر منظور اين است كه اطعام طعام را با طيب خاطر و بدون تكلف انجام مى‏دهند، خلاف ظاهر آيه است، بلكه ظاهر آيه همين است كه ضمير به كلمه" طعام" برگردد.

اين داستان در خارج واقع شده نه اينكه بخواهد يك قصه فرضى را جعل كند، آن گاه آثار خوب آن را بر شمرده، و كسانى را كه آن چنان عمل كنند وعده جميل بدهد.

نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه در اين آيات يكى از سه طايفه‏اى كه به وسيله ابرار اطعام شده‏اند اسير دانسته، و اين خود شاهد بر آن است كه آيات در مدينه نازل شده، و داستان بعد از هجرت رسول خدا (ص) و قوت يافتن اسلام، و غلبه مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده، نه قبل از آن.

" إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً"

" وجه" به معناى آن روى هر چيز است كه رو به روى تو و يا هر كس ديگر باشد، و وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى خداى تعالى‏ ، صفات كريمه‏اى كه افاضه خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آنها، و يا به عبارت جامع‏تر رحمت عامه او كه قوام تمامى موجودات بدان است، و بنا بر اين معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللَّه انجام شود اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديش جلب شود، منظور تنها و تنها اين باشد و ذره‏اى از پاداش‏هايى كه در دست غير خداى تعالى است منظور نباشد، و به همين جهت خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه" إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ" اضافه كردند:" لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً- ما از شما نه پاداشى مى‏خواهيم، و نه حتى تشكرى".

" لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً"

" جزاء" به معناى آن است كه عمل كسى را به چيزى كه معادل و برابر آن باشد عوض دهى، حال چه عمل خير باشد، كه معادلش جزاى خير قرار مى‏گيرد، و چه شر كه معادلش جزاى شر واقع مى‏شود، جزا، هم از اين جهت عموميت دارد و هم از جهت اينكه شامل جزاى عملى و زبانى هر دو مى‏شود  و در خصوص آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل شكور قرار گرفته تنها جزاى عملى منظور است، نه جزا و تلافى زبانى.

كلمه" شكر" و" شكور" هر دو به معناى ذكر نعمت، و يادآورى آن در زبان و قلب و عمل است، و منظور از آن در آيه شريفه به قرينه اينكه در مقابل جزا قرار گرفته تنها ثناى زبانى است‏ .

آيه" إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ ..." خطابى است از اين طايفه به كسانى كه اطعامشان كردند، يا به زبان قال، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است، و كلمه" قالوا" در تقدير آن است، و تقديرش:" قالوا انما نطعمكم ..." است، و خواسته‏اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم و يا اينكه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده‏اند، و جمله مذكور زبان حال ايشان است‏ .

این آیه نشان دهنده اخلاص اطعامگران است .

" إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً"

اينكه روز قيامت را عبوس شمرده از باب استعاره است، و مراد از" عبوس بودن آن" ظهور كمال شدت آن براى مجرمين است

كلمه" قمطرير" به معناى دشوار و سخت است.

اين آيه در مقام بيان علت سخنى است كه از اطعامگران حكايت كرد .

روز نسبت داده شده به رب تا بیان این باشد که باز هم خداوند متعال تنها مدّ نظر است از سوی اطعامگران ، می خواهند بگویند اگر از روز قيامت هم مى‏ترسند بدان جهت است كه روز پروردگارشان است، روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى‏رسد، و جزاى اعمال ايشان را مى‏دهد .

اگر در آيه" وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً" نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كه قبل از اين آيه شدايد آن روز را به خودش نسبت داده‏ بود .

خوفى كه اين طايفه در گفتار خود آوردند، خوف در مقام عمل است، چون حساب عمل بنده با خدا است‏ .

" فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً"

" وقايه" به معناى حفظ كردن و از اذيت جلوگيرى نمودن است

" فلان لقى فلان بكذا"، معنايش اين است كه با او به چنين وضعى رو به رو شد

 كلمه" نضرة" به معناى بهجت و خوش‏رويى، و كلمه سرور در مقابل اندوه است

" وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً"

منظور از" صبر" صبرشان در برابر مصيبت، و در برابر اطاعت، و از معصيت است‏

" مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً"

" أرائك" جمع " أريكه" است /  به معناى هر چيزى است كه به آن تكيه دهند

زمهرير" به معناى سرماى شديد است

" وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلًا"

" ظلال" جمع ظل (سايه) است /  منظور از نزديكى سايه بر سر آنان اين است كه سايه بر سر آنان گسترده است

پس كلمه" دانيه" در خصوص اين مورد هم معناى خود (پست) را دارد و هم معناى گستردگى را مى‏دهد.

" قطوف" جمع قِطف به معناى ميوه چيده شده است

" ذللت قطوفها " به اين معناست كه خداى تعالى ميوه‏هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده و تحت فرمان و اراده آنان قرار داده به هر نحو كه بخواهند بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند .

" وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا"

" آنيه" جمع كلمه" اناء" به معناى ظرف است، همانطور كه كلمه" اكسية" جمع كساء است

" اكواب" جمع كوب، به معناى ظرف آب است، البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله

" قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيراً"

" قوارير" در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلى

بعضى گفته‏اند: منظور از نقره‏اى بودن قوارير تشبيه ظرفهاى بهشتى است، كه از نظر صفا و زيبايى مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد . بعضى هم احتمال داده‏اند كه كلمه‏اى در آيه حذف شده باشد، و تقدير آن" قوارير من صفاء الفضه" باشد .

ضمير //ها// در فعل" قدروها" به همان طايفه ابرار بر مى‏گردد، مى‏خواهد بفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه‏گيرى مى‏كنند و آيه" يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً" نيز اشاره‏اى به اين معنا دارد .

احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد، كه در باره آنان فرموده:

"يُطافُ عَلَيْهِمْ" و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه‏گيرى مى‏كنند، در نتيجه چيزى از غذا و شرابشان در ظرفها نمى‏ماند، و كم هم نمى‏آيد.

" وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا"

بعضى از مفسرين گفته‏اند: در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطر و بوى خوش مى‏كرده‏اند، و آن را در جام نوشيدنيها مى‏ريختند، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه‏تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مى‏ريزند.

"عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا" يعنى" من عين" و يا" أعنى عينا" و يا" أخص عينا" خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر" من" است، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه" عين" را به عنوان مفعول نصب داده است .

راغب گفته: كلمه" سلسبيل" به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است‏ .

" وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً"

يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مى‏كنند، كه هميشه طراوت و خرمى جوانى و زيبايى منظر را دارند.

بعضى گفته‏اند:" وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ" به معناى جوانانى است كه گوشواره معروف به" خلدة" را به گوش دارند.

منظور از اينكه فرمود: تو گمان مى‏كنى كه لؤلؤ منثورند، اين است كه آن خدمتگزاران آن قدر صفاى لون(رنگ) دارند، و آن قدر چهره‏هايشان نورانى است كه نور رويشان به روى يكديگر مى‏تابد، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمت مى‏كنند لؤلؤ نثاركرده‏اند.

" وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً"

كلمه" ثم"- با فتحه اول- ظرف مكان است، و جز در ظرف مكان استعمال نمى‏شود، و لذا بعضى گفته‏اند: معناى" رأيت" اول، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعنى به بهشت بيفكنى، در آنجا نعيمى مى‏بينى كه با زبان قابل وصف نيست، و ملك كبيرى مى‏بينى كه با هيچ مقياسى نمى‏توان تقديرش كرد.

بعضى گفته‏اند: كلمه" ثم" صله‏اى است كه موصولش حذف شده، و تقدير كلام" و اذا رأيت ما ثم من النعيم و الملك" است، يعنى و اگر ببينى آنچه در آنجا از نعيم و ملك كه هست نعيم و ملكى كبير خواهى ديد .

 

"عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ ..."

"عاليهم" حال است برای ابرار                      ضمير"هم" و ساير ضماير جمع هم به ابرار بر مى‏گردد و کلمه" ثياب" فاعل آن حال است‏

"سندس" به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد

"خضر" صفت كلمه"ثياب" است                   "استبرق" به معناى پارچه‏اى است درشت‏باف كه از ابريشم بافته شده باشد

اين كلمه مانند كلمه"سندس" در اصل عربى نبوده، بلكه از غير عرب گرفته شده و تغييرى به آن داده شده است

"وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ"

مصدر" تحليه" كه فعل"حلوا" از آن مشتق است به معناى زينت دادن و آراستن است و كلمه"أساور" جمع سوار (النگو) است و راغب گفته اين كلمه معرب"دستواره" است‏

"وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً"

خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهور بود، يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ پليدى را باقى نمى‏گذاشت و يكى‏ از پلیدی های درونى آدمى غفلت از خداى سبحان، و بى‏توجهى به اوست، پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند غافل و محجوب از پروردگارشان نيستند.

خداى تعالى در جمله"وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ" همه واسطه‏ها را حذف كرده و نوشاندن به ايشان را مستقيما به خودش نسبت داده، و اين از همه نعمت‏هايى كه در بهشت به ايشان داده افضل است.

"إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً"

در اين آيه شريفه دو احتمال هست، يكى اينكه حكايت خطابى باشد كه از ناحيه خداى تعالى به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مى‏شود و احتمال دوم اين است كه جمله" يقال لهم- به ايشان گفته مى‏شود" در تقدير باشد.

"وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً"

این جمله ، انشاى شكر در برابر مساعى مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است‏

اين را هم بايد دانست كه در آيات مورد بحث نعمت زنان بهشتى يعنى حور العين را جزو نعمت‏هاى بهشتى ذكر نكرده با اينكه در كلام مجيد خداى تعالى هر جا سخن از نعيم بهشت شده، حور العين جزو مهم‏ترين آنها ذكر شده است. ممكن است از ظاهر جريان چنين فهميده شود كه علت آن اين بوده كه در بين ابرار مورد نظر آيات، كسى از طايفه زنان بوده، (و خداى تعالى براى رعايت حرمت او سخن از حور العين به ميان نياورده است).

تفسير روح المعانى همين معنا را از لطايف قرآن دانسته و گفته: در صورتى كه آيات در باره اهل بيت (ع) نازل شده باشد، ذكر نشدن حور العين از لطيف‏ترين نكات خواهد بود، آرى اگر تصريح به" وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ" كرده و نامى از حور العين نبرده، به خاطر رعايت احترام بتول و قرة العين رسول بوده‏ است.

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلاً (23) فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً (24) وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (25) وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً (26) إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً (27)

نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلاً (28) إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبِيلاً (29) وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (30) يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (31)

ترجمه آيات‏

 (اى رسول!) محققا ما اين قرآن عظيم الشان را بر تو فرستاديم (23).

به شكرانه آن بر اطاعت حكم پروردگار صبور و شكيبا باش و هيچ از مردم بدكار و كفر پيشه از آنان اطاعت مكن (24).

و نام خدا را صبح و شام (به عظمت) ياد كن (25).

و در شبانگاه به سجده خدا پرداز و مقدارى طولانى از شب را به تسبيح و ستايش او صبح گردان (26).

اين مردم (كافر غافل) زندگى زودگذر دنيا را دوست مى‏دارند و آن روز (قيامت) سخت سنگين را به كلى از ياد مى‏برند (27).                       

ما اينان را آفريديم و محكم بنيان ساختيم و هر گاه بخواهيم همه را فانى ساخته و مانندشان قومى ديگر خلق مى‏كنيم (28).

اين آيات، پند و تذكرى است تا هر كه بخواهد راهى به سوى خداى خود پيش گيرد (29).

و شما (اولياى حق) چيزى جز آنچه خدا بخواهد نمى‏خواهيد (و كار را به او تفويض مى‏كنيد كه) البته خدا به احوال خلق دانا و به صلاح بندگان آگاهست (30).

خدا هر كه را بخواهد در (بهشت) رحمت خود داخل مى‏كند، و براى ستمكاران عالم عذابى دردناك مهيا ساخته است (31).

بيان آيات‏

بعد از آنكه خداى سبحان جزاى ابرار را بيان كرد و فرمود كه در برابر صبرى كه در راه خدا كردند چه پاداشها از نعيم مقيم ابدى و ملك عظيم برايشان تهيه ديده، اينك در اين فصل از سوره خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده. او را امر مى‏كند به اينكه باز هم در برابر حكم پروردگارش صبر كند، و اين گنهكاران كافر و علاقه‏مندان به زندگى زودگذر دنيا را كه از آخرت روى گردانده به دنيا چسبيده‏اند اطاعت نكند آن گاه همين فرمان را براى همه امت عموميت داده، مى‏فرمايد:" إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبِيلًا".

با اين بيان اتصال اين فصل از آيات سوره با فصل قبلش روشن شد، و در عين حال سياق اين آيات بى‏شباهت به سياق آيات مكى نيست، و بر فرض كه در مكه نازل شده باشد، بايد بگوييم صدر آن در مدينه و ذيلش در مكه نازل شده است.

"إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا"

در اين آيه چند تاكيد آورده شده است :

اول اينكه در آغاز كلام حرف" انَّ" آمده. دوم اينكه ضمير متكلم مع الغير در آن تكرار شده" انا، نحن" سوم اينكه مفعول مطلق" نَزَّلْنا" را در كلام آورده و فرموده:" تنزيلا" تا هم مطلب را تاكيد كند و هم مسجل نمايد كه اگر قرآن به تدريج نازل شده، احتمال مداخله شيطان و هواهاى نفسانى در آن نمى‏رود، چون نازل كننده آن خداى تعالى است.

"فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً"

حرف"فاء" در اول آيه مى‏فهماند كه مطلب آن نتيجه‏گيرى از مضمون آيه قبلى است‏

در نتيجه معناى آيه چنين مى‏شود: حال كه معلوم شد نازل كردن قرآن از ناحيه ماست، پس احكامى هم كه در آن است حكم پروردگار تو است، پس بر تو واجب است در برابر آن حكم صبر كنى.

و اينكه در جمله" وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً" كه سياق نهى است ترديد آمده، خود دليل بر اين است كه حكم نهى عموميت دارد، و از اطاعت آثم و كفور در هر حال نهى مى‏كند، چه آن موردى كه طرف هم آثم است و هم كفور، و چه آنجايى كه طرف آثم هست ولى كفور نيست، و چه به عكسش، و ظاهرا مراد از آثم مسلمان متصف به معصيت باشد، و مراد از كفور افرادى از كفار باشد كه در كفر مبالغه مى‏كنند، پس آيه شريفه هم شامل كفار است و هم فساق و از اينكه قبل از نهى از اطاعت اين دو طايفه امر به صبر در برابر حكم خدا را آورده فهميده مى‏شود كه نهى مذكور تفسير همان امر است‏.

"وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا"

يعنى مداومت كن بر ذكر پروردگارت، كه همان نماز در" بكره" و" اصيل" يعنى صبح و عصر باشد.

"وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا"

كلمه"من" براى تبعيض (بیان بعضی ، مقداری) است / مراد از" سجود براى خدا" نماز خواندن است‏

مضمون اين دو آيه كه همان ذكر نام خدا در بكره و اصيل و سجده براى او در پاسى از شب باشد، با نماز صبح و عصر و مغرب و عشا تطبيق مى‏شود، و همين مؤيد آن احتمال است كه گفتيم اين آيات در مكه يعنى قبل از واجب شدن نمازهاى پنجگانه نازل شده باشد.

كلمه" اصيل" به بعد از ظهر اطلاق مى‏شود، در نتيجه شامل وقت نماز ظهر و عصر هر دو مى‏گردد.

"وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا"- يعنى در شب طولانى، و توصيف" ليل" به" طويل" توضيحى است، نه احترازى، نمى‏خواهد بفرمايد در شبهاى كوتاه خدا را تسبيح مكن، و منظور از تسبيح همان نماز شب است. احتمال هم دارد كه كلمه" طويل" صفت باشد براى مفعول مطلقى كه حذف شده، و تقدير كلام" و سبحه فى الليل تسبيحا طويلا" باشد، يعنى در شب خدا را تسبيح كن تسبيحى طولانى.

"إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلًا"

اين آيه علت امر و نهى قبل را بيان مى‏كند

اشاره با" هؤلاء" اشاره به جمعيت آثم و كفور است         نكره در سياق نهى جمعيت و عموميت را مى‏رساند

"عاجله" زندگى نقد دنيا است                       "يوم ثقيل" همان روز قيامت است

اما اينكه چرا روز قيامت را "وراء" یعنی پشت سر آثمين و كفار خواند، با اينكه تحقق آن در پيش رو و آينده ايشان است، يا به خاطر اين است كه كلمه" وراء" معناى احاطه را مى‏رساند و شامل همه جهات مى‏شود، و يا به خاطر اين است كه هر چند قيامت در پيش روى آنان است، ولى‏ ايشان آن را پشت سر مى‏اندازند، چون كلمه"يذرون" معناى اعراض مى‏دهد.

و معناى آيه اين است كه: در برابر حكم پروردگارت صبر كن و نماز به پا دار و آثمين و كفار از ايشان را اطاعت مكن، براى اينكه اين آثمين و كفار زندگى دنيا را دوست مى‏دارند، و جز براى آن عمل نمى‏كنند، و روز شديدى را كه در پيش دارند رها مى‏سازند، و يا از آن روز كه حتما ديدارش خواهند كرد اعراض نموده، پشت سر خود مى‏اندازند.

" نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلًا"

" شد"- بستن- بر خلاف كلمه" فك"- باز كردن

" أسر" به معناى بستن و طناب پيچ كردن است / بر خود طناب و زنجير و امثال آن نيز اطلاق مى‏شود

پس معناى اينكه فرمود:" شَدَدْنا أَسْرَهُمْ" اين است كه ما مفاصل آنان را با رشته‏هاى اعصاب و بافت‏هاى عضلانى محكم به هم پيوستيم. و ممكن هم هست كلمه" أسر" به معناى ماسور و معناى آيه اين باشد كه: ما پيوند اعضاى مختلف و به هم پيوسته آنان را محكم كرديم، به طورى كه از شدت به هم پيوستگى انسان واحدى شدند.

" وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلًا"

يعنى هر گاه بخواهيم امثال آنان را مبدل مى‏كنيم، يعنى آنان را از بين مى‏بريم و امثال آنان را بجاى آنان مى‏آوريم، و اين همان منقرض كردن يك نسل و پديد آوردن نسلى ديگر است.

آيه شريفه در معناى دفع توهمى است كه ممكن است به ذهن كسى بيايد و توهم كند كه آثمين و كفرانگران با دنيا دوستى و اعراضشان از آخرت مى‏توانند خدا را به ستوه آورند و نگذارند اراده او در عالم به كرسى بنشيند.

" إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبِيلًا"

" هذه" اشاره به مطالبى است كه در سوره آمده است.

" وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً"

از آیه به دست مى‏آيد كه تحقق يافتن مشيت بنده موقوف برخواست خداى تعالى است ، به اين معنا كه اگر خدا بخواهد عملى از بنده سر بزند نخست در او مشيت و خواست ايجاد مى‏كند. پس مشيت خدا به مشيت عبد تعلق مى‏گيرد نه به فعل(عمل) عبد و به عبارت ديگر مستقلا و بدون واسطه به مشيت عبد تعلق مى‏گيرد و با واسطه به فعل او تعلق مى‏گيرد، پس تاثير مشيت خدا طورى نيست كه مستلزم جبر در بنده بشود.

اين آيه در مقام دفع توهمى است، و آن اين است كه كفار توهم كرده بودند كه در مشيت خود مستقلند و خواستشان وابسته به خواست پروردگارشان نيست، و شايد توجه دادن آنان به اين حقيقت باعث شد كه در آيه شريفه از غيبت" فمن شاء ..." به خطاب التفات نموده بفرمايد:" وَ ما تَشاؤُنَ ..." هم چنان كه علت التفات از تكلم مع الغير، در آيه" نَحْنُ خَلَقْناهُمْ ..." كه خداى تعالى گوينده فرض شده بود، به غيبت در جمله" يَشاءَ اللَّهُ ..." كه خداى تعالى غايب فرض شده، اشاره به علت حكم بوده، خواسته است بفهماند آن كسى كه به نام جليل" اللَّه" ناميده مى‏شود، كسى است كه هر موجودى از ساحت او صادر مى‏شود، و هر چيزى به سوى او منتهى مى‏گردد، پس هيچ مشيتى بدون مشيت او نخواهد بود.

" إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً" زمينه‏چينى است براى مضمون آيه بعدى

" يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً"

مفعول فعل" يشاء" حذف شده، چون گفتار آيه مى‏فهماند كه آن چيست، و تقدير آيه چنين است:" يدخل فى رحمته من يشاء دخوله فى رحمته"

غير اهل ایمان يعنى اهل اثم و كفر را در جمله" وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً" وضعشان را بيان فرمود

اين آيه سنت خداى تعالى را كه در بندگانش از حيث سعادت و شقاوت جارى است بيان نموده و اين بيان را با آخر آيه قبلى كه گفتيم زمينه‏چينى براى اين آيه است تعليل مى‏كند(علتش را بیان می کند)، در نتيجه مى‏فهماند كه سنت خداى تعالى در بندگانش يك سنت بى‏حساب و ناشى از جهالت نيست، بلكه او با هر يك از دو طايفه(مومن و کافر) طورى عمل مى‏كند كه شايسته آن هستند و به زودى هر دو طايفه را به حقيقت آنچه مى‏كردند آگاه مى‏سازد.